نورچشمی

نور چشمی امام زمان عج
  • خانه 
  • منتظر 

بی انگیزه 

04 بهمن 1404 توسط نور چشمی

وقتی انگیزه ای برای هیچ کاری نداری و مثل یک تکه سنگ گوشه اتاق روی مبل لم داده ای و شب قبلش هم بی دلیل عین یک جغد بیدار بودی چگونه اولین روز هفته را آغاز میکنی ؟؟شما را نمی‌دانم اما خودم اگه دختر کوچولوم همکاری کنه و بخوابه و پسر کوچولومو و آقای خاص را به مدرسه و محل کار بفرستم بدون فکر کردن به این که زندگی ام مثل زندگی جاجول شده و ناهاری هم نداریم که ظهر عین خرس گشنه همه حمله میکنیم به سفره غش میکنم و لای پتوی نرم و گرم گل بافت زرشکی رنگم غلطی به این پر و غلطی به آنور میزنم و ساندویچ پیچ به خواب عمیق اپل هفته ای میروم .فعلا برم بخوابم که باور کنید عین این موجودات تنبل هستند به زور بیدارم

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

فعببییژژظططسئز

08 آبان 1404 توسط نور چشمی
 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

ادامه رمان زندگی 

02 دی 1403 توسط نور چشمی

ایا کسی منتظر شنیدن ادامه رمان واقعی هست؟

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

یلدا

02 دی 1403 توسط نور چشمی

دوباره سراغ صندوقچه گرد و خاک گرفته ی قلبم میروم آرام آرام گرد های آن را فوت میکنم خودکار قدیمی که ننجون بهم شب یلدا کادو داده بود رو در میارم تا بنویسم  

از کجا شروع کنم از گذشته یا از حال 

پدرم طبق عادت خانوادگی که از پدر بزرگم به ارث برده 

فصل تابستون انگورای درخت تاک توی حیاط را با کیسه های رنگ رنگی می‌پیچونه اجازه نداریم به کیسه ها دست بزنیم  

شب یلدا هممون دور هم تو خونه بابایی جمع میشیم مامانم کرسی و لحاف کرسی رو پهن میکنه روش آجیل و میوه میچینه

برنجک ها و گندم های بوداده باشادونه را تو ظرف های قشنگ و قرمز مسی میریزه میزاره توی سینی میزاره روی میز کرسی 

درو که باز میکنم بوی اش کشک مامانی با پیاز داغ فراوونش به مشامم میرسه به به …

مامانم داره تو استکان های کمر باریکش چای میریزه برای مهمونا 

منم بلوز دادمن قرمز مشکی ام رو پوشیدم میرم جلو دست مامانم و مامان بزرگ و بابام رو محکم بو س میکنم لپمو میبرم جلو به داداشی میگم بوسم کن 

بچه ها بازی های فکریشون روبا خودشون آوردن تا بازی کنن 

بدو بدو میان زیر کرسی از بس داد میزنن صدا به صدا نمیرسه 

آخ جون آجیل 

آخ جون انگور 

آخ جون تخمه 

آخ آش داریم به به 

بابام آتیش میکنه توی حیاط میریم دورش یه نصف گونی سیب ریز میریزه توی آتیش 

تا آخر دست بخوریمشون به به 

از دور آتیش بدو بدو میرم زیر کرسی و میگم وه یخ کردم 

چن ثانیه بعد میگم وه سوختم چقدر زیر کرسی داغه 

همه جمع میشیم زیر کرسی منتظریم مامان بزرگم داستان بگه 

عاشق داستان هاشم خیلی طولانی اند نصف فارسی نصف ترکی 

با این که همشو نمی‌فهمم ولی عشق میکنم 
ماهم امین میگیم 

میگه عاقبت بخیر بشید نه نه آخ که عاشق صدا شم 

برامون قصه ی نه نه سرما و چله بزرگه و کوچیکه رو میگه 

شعر میخونه با آب و تاب در مورد زمستون

اهمن و بهمن 

آرد کندصد من 

روغن بیار ده من 

هیزمن بکن خرمن

ته داستانش برامون دعا میکنه 

دعای ترکی فارسیش که توش دعای عاقبت بخیری همه هست 😘
با جسه ی کوچک و بدنی که اصلا گوشتی به تنش نمونده با جورابای گل گلی و ضخیم اش بلند میشه بهمون نگاه میکنه همیشه میگه ننه دعا کنید خوار نشم 

بهش میگم خدا نکنه ننه نمیشی ننه جونم

آخر کارم عیدی شب چله رو طبق عادت مون میگیریم از بابا و مامانی  

و راهی منزلمون میشیم خونه ی امیدمونن

خدایا میشه حفظشون کنی سال های سال

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

حجاب۲

02 اسفند 1401 توسط نور چشمی

همین چند روز پیش بود با مادرم و پسرم کنار جاده ایستاده بودیم 

چند بار به آژانس زنگ زدیم اما جواب ندادند

منتظر بودیم که با اتوبوس به مقصدمان برسیم ،هوا هم به خاطر برف باریده شده بس ناجوان مردانه سرد بود.

چندین ماشین از کنارمان به سرعت عبور کردند 

پسرم که یخ زده بود مدام بهونه می‌گرفت ،که سردم شده 

کمی جلو تر ماشین پرایدی به رنگ مشکی نیش ترمز زد 

اول ما تعارف کردیم اما گفت نه بفرمایید ماهم چون دیدیم خانم هست سوار ماشین شدیم 

و لی کلی ذوق کردیم خسته شده بودیم ،یخ زده بودیم.

خانمه هم خانم خوبی بودی رنگ لاک ناخن هایش با شال موهر سبز رنگش ست بود 

لبخندی زد و گفت تو این هوای سرد چرا کنار جاده و…..

کمی صحبت کردیم درباره هوا و برف 

خانم هم گفت آره سرده خدا رو شکر برف خوبی باریده 

و همین طور ادامه داد دیدید دهه هشتاد ی ها روسری هاشون را کندن خدا برکت نازل کرد 

رو به مادرم کرد و گفت :اگه ما ده شصتی ها بکنیم چی میشه برف قطع نمیشه 

منم شروع کردم به خندیدن 

مادرم گفت:همه گفتن از ایران بریم ترکیه و..‌

و روسری هاشون را کندن فکر کنم به برکت روسری ما دهه شصتی ها الان دهه نودی ها زیر آوار و بهمن نیستن …..

خانمه هیچی نگفت 

یکم سکوت کرد.

بعدم گفت از این منظر تابه حال بهش فکر نکرده بودم 

آره راست میگید 

مادرم هم ادامه داد گاهی اوقات یک صدقه بلا نازل شده را دفع میکنه.

حضور افراد با ایمان قوی ام گاهی اوقات دفع بلا میکنه 

خانمه گفت راست میگااااا 

مامانم گفت پس خون شهدا الکی بوده 

اون شهیدی که فقط برای ناموسش رفت جنگ 

اونجا که اون یکی گفت من با خبر نگار بی حجاب مصاحبه نمیکنم میدونی چقدر سنش کم بود،

و اول فرمود ای خواهر از فاطمه به تو این گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.

وای خانمه چقدر خوب گوش میداد و سرش را تکون می داد موهاش که بیرون بودن را گذاشت داخل و شروع کرد به گریه 

و دردو دل کلی حرف زد ،با مامانم دوست شدند و قرار شد بازم مامانم را ببینند. 

و این شد سر آغاز دوستی و محجبه شدن خاله لیلا.

الان دیگه خودشون یه پای بسیج و خانه قرآن اند 

داستانک.

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

نورچشمی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس